لوئی آلتوسر فیلسوف مارکسیت فرانسوی بود (زاده 1918، وفات 1990) که بحثهایش عمدتا در پاسخ به فطراتی همچون مارکسیسم انسانگرایانه مکتب فرانکفورت بود که به زعم او بنیان های نظری مارکسیسم را تهدید می کرد. به آلتوسر یک مارکسیست ساختارگرا می گویند. این تعبیر را شاید بتوان اینگونه بیان کرد که یک مارکس انسان گرا است که به دنبال ارتقاء انسانها می باشد ولی بعد یک مارکس ساختارگرا به وجود آمد که دغدغه و معظله اش با مارکس انسان گرا متفاوت بود و یک گستی بین این دو دوره مارکس بود و آلتوسر به مارکس ساختارگرا پرداخت.

     در این مقاله آلتوسر ایروئولوژی را دروغ و خیالی می داند ، وی تنها برای علم واقعیت قایل است آلتوسر معتقد است ایدوئولوژی فقط در ذهن افراد نیست بلکه عینی و مادی هم هست این اندیشمند از سوژه به عنوان منقاد ( تحت چیزی) یاد می کند، که آلتوسر می گوید آن چیز ساختار ایدوئولوژیک جامعه است .

     آلتورسر ایدئولوژی را باز تو لویه ساختار اقتصادی می داند. آلتوسر می گوید دو نوع ساز برگ در نظام ها وجود دارد یک ساز و برگ سرکوب گر دولت که شامل پلیس ، ارتش ، دادگاهها و زندان می شود و یک ساز و برگ ایدئولیوژیک که خیلی بزرگتر از اولی است و با ایدئولوژی کار می کند هر چند یک دوزی از سرکوبگری را هم لازم دارد.

آلتوسر به دلیل اینکه بعد از مهم نشان دادن سیاست و فرهنگ مثل اقتصاد و اینکه در اندیشه اش گفت ما از مارکس و اندیشه او تفسیری اشتباهی داشتیم که همه چیز را اقتصاد می دانستیم لکن بعد از تمام این نظریاتش دوباره به اقتصاد روی می آورد و می گوید سطح و لایه آخر که تعیین کننده ساختار است اقتصاد می باشد.  لذا مورد انتقاد بسیاری از اندیشمندان قرار می گیرید.

شاید یکی از علتهایی که این اندیشمند بزرگ و مهم خیلی زود کنار گذاشته شد و خیلی به او پرداخته نشد همین باشد.

 

                                                           مكتب فرانكفورت

 

پيدايش مكتب:

پس از اينكه پيشگويي هاي ماركس مبني بر وقوع انقلاب كارگري عليه نظام توليد سرمايه داري محقق نگشت و همچنين در پي ناكامي جنبش هاي ماركسيستي در اروپا و اينكه كارگران اصلا" تمايلي به انقلاب و پيروزي در آن نداشتند ، گروهي از روشنفكران آلماني بر آن شدند كه به بازخواني انديشه هاي ماركسيستي بپردازند .

اين روشنفكران يك مؤسسه تحقيقات اجتماعي كه وابسته به دانشگاه فرانكفورت بود در سال 1923 تاسيس كردند .

اين مؤسسه مهمترين جريان فكري دنياي سرمايه داري از زمان ظهور ماركسيسم به بعد را پي ريزي كرد،كه بعدها به مكتب فرانكفورت يا نظريه انتقادي موسوم شد .

هدف مكتب فرانكفورت :

هدف نظريه پردازان اين مكتب كه ايجاد و تغيير سياسي و اقتصادي و فرهنگي را براي جوامع سرمايه داري زمان خود ،لازم مي دانستند ،اين بود كه به كمك آثارشان تضادهاي زير بنايي و جوامع طبقاتي ، تحولات اجتماعي مثبت و پيش رونده بيافريند.

محورهاي انديشه اين مكتب:

محور اصلي اين مكتب را بايد در مفهوم نظريه انتقادي جستجو كرد، كه مطالعه و تجزيه و تحليل جنبه هايي از واقعيتهاي اجتماعي است كه ماركس و پيروان وي آنها را ناديده گرفتند.

اين نظريه توجه خاصي به نابرابري و ظلم دارد، و در برابر برخورد با مسائل جوامع معاصر ، نوعي رويكرد انتقادي براي تحليل كردن آنها ارائِه مي كند.

نظريه انتقادي ضمن انتقادات زير بنايي از رويكردهاي رايج ، در شناخت جامعه به ايرادات روش شناختي و متدولوژيكي اين رويكردها پرداخته و شيوه هاي پوزيتيويستي را براي مطالعه جامعه ، مورد نقد قرار مي دهد.

اساس اين نظريه را همين نقد اعتقادات پوزيتويسم تشكيل مي دهد، كه معتقد است كاملترين يا تنها شكل شناخت توصيف پديده هاي حسي و تجربي است و هر گونه شناخت اينگونه مبتني بر توصيف واقعيات تجربي مي باشد.

تفاوت مكتب فرانكفورت و نظريه انتقادي :

نظريه انتقادي در جامعه يك نظريه ارزشي است كه بر اساس يك سري پيش فرض ها ، كه در واقع خطوط راهنمايي كلي آن هستند ، به تحليل و انتقاد از وجوه مختلف جامعه ، مي پردازد كه اهم اين خطوط عبارتند از :

1-آراء و عقايد افراد، برخاسته از جامعه اي است كه در آن زندگي مي كنند.لذا براي نيل به شناخت و نتايج عيني آن بايد به بستر زماني و مكاني اي كه افراد در آن بسر مي برند، توجه كرد.

2- روشنفكران، نبايد در جهت گيري هاي علمي- تحقيقاتي و همينطور در برخوردهاي سياسي – اجتماعي خود، عيني و برون گرا باشندو نبايد واقعيت را از قضاوت ارزشي جدا كنند.

3- روشنفكران بايد نسبت به جامعه مورد بررسي خود، موضعي انتقادي داشته باشند. موضعي كه هدف اساسي آن آگاه ساختن افراد و ايجاد تحول اجتماعي باشد.

4- با توجه به وجود مقولاتي چون حقيقت و شناخت (رويكرد هنجاري)،نظريه انتقادي به مراتب بيش از (رويكرد امر واقع)پوزيتويسم،مي تواند روشنفكران را در تحقيقاتشان در زمينه علوم اجتماعي و انساني به اين مقولات نزديك كند.

5- ابراز قضاوت نظريه انتقادي،  به دريافت هگلي از عقل نزديك تر است . تا به دريافت ماركسي از آن.

بر اساس دريافت هگلي، تكامل و پيشرفت آزاد افراد به قوام و بنياد عقلاني جامعه وابسته است.

6- اين توهم كه مالكيت و سود ، نقش كليدي خود را از دست داده اند ، مردود است و به زعم نظريه انتقادي ، حتي خود نظريه سنتي نيز بخشي از فرايند توليد بوده و در خدمت واقعيت موجود و به ويژه افزايش سود و تحكيم سلطه مالكيت قرار دارد.

در نزد اعضاي اين مكتب و نظريه ،يك سري اصول محوري مقبول وجود داشت كه بايد به عنوان عمده حاكم بر فعاليتهاي پژوهشي ،در راس برنامه هاي مكتب قرار مي گرفتند. كه از جمله مهمترين آنها عبارتند از :

1-    سرمايه داري در رشته اي از بحران هاي حاد به سر مي برد. بهترين راه براي درك صحيح اين بحران ها چيست و چه رابطه اي بين امور سياسي و اقتصادي وجود دارد؟

2-    مناسبات اجتماعي در معرض تغيير جدي قرار گرفته اند. جهت گيري اين تغيير به كدام سو است و اين تغيير چه اثري بر روند فرد دارد؟

3-    اقتدار گرايي(اتوريتايانيسم) و توسعه نهادهاي بوروكراسي، ظاهرا" نظم مسلط روز به شمار مي روند. اين پديده ها را چگونه مي توان درك و تحليل كرد؟

4-     مبارزات جنبش هاي كارگري در اروپا بصورت مبارزه واحد تمام كارگران جهان، تحقق نيافت. عوامل و موانع اين امر كدامند؟

5-    عرصه هاي مختلف فرهنگ، در معرض دخل و تصرف و تحت نظارت دقيق قرار گرفته و به بازي گرفته شده اند. آيا نوع جديدي از ايدئولوژي در حال تكوين است؟ اگر آري،اين ايدئولوژي جديد چگونه و چه اثراتي بر زندگي روزمره افراد دارد؟

لازم به ذكر است نظريه پردازان اين مكتب ابتدا عقايد خود را بر تفكر ماركسيستي استوار كردند و اساسا" تاثير گرفته از انديشه ها و آراي ماركس بودند(هر چند وام دار بودن آنها به هگل را نيز نبايد ناديده گرفت) اما در 50 سال اخير،از اصول خود بسيار فاصله گرفته اند.

اصول اوليه آنها را سرمايه داري و ليبرال دموكراسي تشكيل مي داد. اما بعد از گذشت سالهاي اوليه اين مكتب، هيچ نظريه واحدي كه مورد توافق اعضاي آن باشد، وجود نداشت.

 

خصلت فتیشی کالا و راز آن ( کارل مارکس):

خصلت فتیشی کالا و راز آن ( کارل مارکس):


از منظر کارل ماکس آنچه کالا را اسرارآمیز کرده ارزش مصرف آن نیست بلکه صفت اسرارآمیز شکل کالا در این کیفیت است که شکل مذبور خصلت اجتماعی کار بشر را در نظر انسان به شکل صفات مادی محصولات کار و خواص اجتماعی ذاتی خود این اشیاء منعکس میسازد . لذا رابطه اجتماعی تولیدکنندگان را با مجموع کار به صورت یک رابطه اجتماعی ای که خارج از از ایشان و بین خود اشیاء وجود دارد نمایش میدهد. و با این چشم بندی محصولات کار بدل به کالا میشوند و در عین محسوس بودن غیرملموس میگردند یعنی به صورت اشیاء اجتماعی در می آیند.

این فتیشیسم ( فتیش عبارت از شیء ای است قبایل عقب افتاده مقدس می شمارند و مانند بت ستایش میکنند) جهان کالا از خاصیت اجتماعی مخصوص کار ناشی می گردد که خود مولد کالا است.

مارکس میگوید: کارهای خصوصی ابتدا به وسیله روابطی که مبادله بین محصولات کار و بین تولیدکنندگان برقرار میکند به صورت حلقه های  مجموع کار اجتماعی در می آیند. لذا به نظر تولیدکنندگان مناسبات اجتماعی کارهای خصوصی آنها همچنان که هست جلوه میکند مانند مناسبات شیء ای اشخاص و روابط اجتماعی اشیاء. پس باید صفت ارزشی اشیاء در حین تولید مورد توجه قرار بگیرد. بنابراین کارهای شخصی تولیدکنندگان باید دو صفت اجتماعی را دارا باشد : از طرفی باید به صورت کارهای مفید معین ، احتیاج اجتماعی معینی را رفع نماید تا در حلقه های زنجیر عمومی کار و تقسیم اجتماعی کار قرار بگیرد و از طرف دیگر باید هر کار شخصی سودمندی با کار شخصی مفید نوع دیگری مبادله شود و برابر آن تلقی گردد . و برای تساوی و برابری کامل باید از کلیه عدم تساوی های واقعی منصرف شد . پس اینکه مردم محصولات گوناگون خود را از لحاظ ارزش در برابر یکدیگر به مبادله میگذارند عملا کارهای مختلف خویش را به عنوان کار انسانی در مقابل هم قرار میدهند. آنها خود نمیدانند ولی چنین میکنند.

مارکس میگوید : این کشف برابری برای آنان که در دام مناسبات تولید کالا اسیرند هیچ تفاوتی نمیکند. آنچه که برای آنها مهم است این است که بدانند در ازای محصولات خود چه مقدار محصولات خارجی به دست می آورند و بنابراین به چه نسبتی مبادله محصولات انجام پذیر است . اینکه یک فوند طلا و یک فوند آهن با تمام اختلافات فیزیکی و شیمیایی در وزن برابرند نشان میدهد که خصلت ارزشی محصولات کار به وسیله عمل کردن آنها به مثابه مقادیر ارزشی تثبیت میگردد که این مقادیر دایما در تغییر هستند.

در پایان مارکس از روح اشیاء به زبان اقتصاددان چنین میگوید که :

" ارزش – ارزش مبادله ـ خاصیت شیء است ولی ثروت ـ ارزش مصرف ـ از خصوصیات انسانی است . "

ارزش به این معنا حتما مستلزم مبادله است . در صورتی که ثروت الزام آور نیست. ثروت ـ ارزش مصرف ـ صفتی انسانی است ولی ارزش خاصیت کالاها است.

تا کنون هیچ شیمی دانی ارزشی برای مروارید یا الماس کشف نکرده اما اقتصاددانان این جوهر شیمیایی را کشف کردند و معقدند اشیاء مستقل از ارزشهای مادی خود دارای ارزش مصرف هستند و این ارزش جز در مبادله در یک پروسه اجتماعی صورت پذیر نمیباشد.