تطور هژمونی گرامشی

مفهوم هژمونی در آرا اولیه گرامشی بدین معناست که پرولتاریا بتواند رهبری توده های زحمتکش را در کلیه ي فعالیت های اجتماعی به دست گیرد و فعالیت خود را صرفاً متوجه اهداف اقتصادی نکند. به عبارت دیگر ائتلاف طبقاتی پرولتاریا با سایر گروه های استثمار شونده به خصوص با دهقانان به منظور مبارزه ي مشترک علیه سرمایه است. پس از آن در جای دیگر گرامشی هژمونی را به معنای مکانیزم های حکومت و فرمانروایی حکومت بورژوایی بر طبقه ي کارگر در جوامع سرمایه داری به کار برده است. و در نهایت  » هژمونی«  را به عنوان ابزار ایدئولوژیکی و فرهنگی اي می بیند که طی آن گروه های حاکم، سلطه ي خود را با رضایت خودجوش گرو ههای تابع از جمله طبقه ي کارگر حفظ می کند.

ابزارهایی نظیر کلیساها، مدارس، آموزش و پرورش، خانواده، رسانه های همگانی و.. که در جامعه ي مدنی حضور دارند سلطة طبقه حاکم را به شکل نامرئی و غیرمستقیم در بین افراد منتشر می کنند و از این طریق ارزشهاي طبقه ي حاکم در درون این افراد نهادی می گردد. این افراد » سلطه «از این پس ارزشهای طبقه ي حاکم را به عنوان ارز شهای خود می شناسند و سبک زندگی ای که طبقه ي حاکم گسترش می دهد را به عنوان سبک زندگی خود برمی گزینند . به این ترتیب افراد بدون آنکه آگاهی داشته  باشند، در ساختار بورژوازی هضم می شوند و با تمایل باطنی، سلطة طبقة حاکم را گردن می نهند. البته طبقه ي حاکم نیز سعی می کند به گروه های تابع امتیازاتی بدهد و منافع آنان را نیز در نظر داشته باشد .

در تحلیل گرامشی از هژمونی دولت و جامعه مدنی نقش عمده ای دارد. گرامشی سه فرضیه برای جایگاه هژمونی مطرح می نماید در فرض اول جامعه مدنی محل تحقق هژمونی است لذا عمده بودن، مستحکم و ساختارمندی جامعه مدنی در غرب برخلاف شرق سبب شده است هژمونی شکل اصلی قدرت بورژوایی در سرمایه داری پیشرفته به شمار آید.

در فرض دوم هژمونی تلفیقی از زور و اجماع است که توسط هر دوی جامعه مدنی و دولت اعمال می شود در این فرضیه هژمونی دیگر تنها تفوق فرهنگی نیست بلکه سلطه و قهر را هم در بردارد و صرفاً متعلق به جامعه مدنی نیست بلکه دولت هم از ابزار های فرهنگی استفاده می نماید. 

 در سومین فرضیه دولت جایگاه وسیع تری دارد، در واقع دولت هم جامعة سیاسی  و هم جامعه مدنی است، جامعه مدنی جزئی از دولت و به تعبیری عین دولت است. دولت هم واجد ایدئولوژی و هم  سلطه ورزی است. 

گرامشی راه گریز طبقه کارگر از هژمونی سرمایه داری را هژمونی طبقه کارگر می دانست و در این راه ضرورتاً باید از ابزارهای جامعه مدنی نظیر رسانه، آموزش و اجتماعی شدن و... استفاده نمود و در این بین توجه به الگوهای سرمایه داری از جمله روشنفکر و نقش آن در ایجاد هژمونی یک طبقه بسیار مهم دانسته می شود.

دوباره گرامشی

گرامشي از فعالان اصلي عرصه ي سياست در حول و حوش جنگ جهاني اول و از رهبران جنبش طبقه ي کارگر ايتاليا در اوائل و اواسط دهه ي 1920 – تا زمان دستگيري اش در نوامبر 1926 – بود. بسياري از آثار او، خواه از سال هاي پيش از زندانش ناشي شده باشد و خواه پژوهش هايي باشد که او در زندان پي گرفت، در واقع به مسائل مارکسيسم سياسي و اجتماعي مي پردازد.

گرامشي پس از آنکه ديد پيش بيني هاي مارکس در باره ي کشورهاي غربي به وقوع نپيوست و حتي به رغم خيزش هاي اجتماعي و ايدئولوژيک گسترده، قدرت و اقتدار هنوز در دست دولت و سرمايه داري است و آنچه که مارکس براي غرب پيش بيني مي کرد در روسيه بوقوع پيوست، نياز به تفسيري ديگر از مارکسيسم را عميقا احساس مي کرد و براي ايجاد اين تفسير جديد تلاش مي نمود.

مهمترين مفهومي که از گرامشي باقي مانده است، مفهوم «هژموني» است. هژموني مجموعه ای از ایده هاست كه به وسيله آن ايده ها گروه هاي غالب مي كوشند موافقت گروه هاي پايين را نسبت به رهبري خود تأمين كنند. هژموني مفهومي است که به ما کمک مي کند تا نه تنها راه هاي استفاده ي سرکوبگرانه ي گروه اقتصادي مسلط را از دستگاه هاي دولتي جامعه ي سياسي براي حفظ وضع موجود بشناسيم، بلکه بدانيم که جامعه ي سياسي، و از آن مهم تر، جامعه ي مدني با نهادهايش، از آموزش، دين و خانواده گرفته تا خرده ساختارهاي اعمال زندگي روزمره، چگونه و کجا به توليد معني و ارزش هايي خدمت مي کنند که به نوبه ي خود رضايتي خود به خودي و ناخوآگاه را در بين اقشار مختلف جامعه توليد مي کند. گرامشي البته معتقد است انسان روشنفکر مي تواند بر اين هژموني غلبه کند و مردم را نسبت به اين مقوله آگاه نمايد.

در ادبيات و به تبع آن در مقوله ي فرهنگ نیز،گرامشي معتقد به خوانش فعال متن است و بنابراين تغيير فضاي هژمونيک را نه فقط وظيفه ي روشنفکر به معناي خاص و تحصيلکرده ي آن، که آن را امکاني براي هر کس در سطح خود و مشروط به برخورد فعال و انتقادي با متن مي دانند. گرامشي همچنين معتقد است که عناصر ساختاري و نشانه شناختي متن، توليد معني از سوي خواننده را محدود و مشروط مي کنند و بدين سان او را از توليد معاني ديگر ناتوان مي کنند. اين نظر اگر چه مي تواند او را سرچشمه ي ساختارگرايي معرفي کند ولي با نظر قبلي او اندکي در تناقض است.

او بر نقشي كه عاملان انساني در تغيير تاريخي ايفا مي كردند تأكيد داشت و معتقد بود: بحران هاي اقتصادي به خودي خود نخواهند توانست سرمايه داري را سرنگون كنند.

از نظر گرامشي، هژموني بورژوازي مبتني بر دو حقيقت است كه هر دو به يك اندازه اهميت دارند: يكي غلبه اقتصادي و ديگري رهبري روشنفكرانه ي فكري. در بعد روشنفکرانه ی فکری، آنچه امروز اهمیت دارد حضور رسانه ها در این زمینه است.

نظريه هژموني گرامشي

نظريه هژموني گرامشي متفكر ماركسيت ايتاليايي بحث مهمي در مطالعات فرهنگي و ايدئولوژي به شمار مي رود.گرامشي در كارهاي خود هم زمان به 2كمبود در تفكر ماركس توجه كرد كه يكي بي اعتنايي به سياست و ديگري بي اعتنايي به فرهنگ است.در واقع كارل ماركس هرگز به ضرورت راهبرد سياسي در پيشبرد كمونيسم و همچنين درباره نقش دولت در تنظيم قواعد حيات اجتماعي و حفظ شرايط ضروري براي دوام سرمايه داري نينديشيد.چارچوب جبر گرايانه (دتر مينيستي)تفكر او براين ادعا بود كه انقلاب اجنتاب ناپذير است ،بايد منتظر بمانيم تا شرايط اقتصادي مورد نياز براي وقوع انقلاب فراهم آيد.

گرامشي در تحليل بقاء و استمرار سرمايه داري و عدم وقوع انقلاب هاي سوسياليستي موضعي ضد اكونوميستي اتخاذ كرد و بر نقش رو بناها بويژه ايدئولوژي و فرهنگ تاكيد داشت. به نظر گرامشي استمرار سرمايه داري نتيجه هژموني ايدئولوژيك است ،وهژموني فرايندي است كه در آن طبقه حاكم جامعه را به شيوه اي اخلاقي و فكري هدايت و كنترل مي كند.

در جامعه اي كه هژموني در آن برقرار است ميزان بالايي از اجماع و وفاق و ثبات اجتماعي وجود دارد وطبقات تحت سلطه از آرمان و ارزش هايي حمايت مي كنند كه مورد نظر طبقه مسلط است وآنها را ساختار قدرت يكپارچه جامعه پيوند مي زند.

سئوال محوري گرامشي اين بود چرا با فراهم بودن شرايط عيني براي انقلاب يعني يك اقتصاد سرمايه داري پيشرفته دچار بحران و يك پرولتارياي بزرگ هستيم ولي انقلابي رخ نمي دهد؟در پاسخ به اين سئوال مفهوم كليدي هژموني را مطرح مي كند .گرامشي استمرار نظام سرمايه داري را نتيجه ي مي داند .وي اعتقاد دارد كه هر تحولي نيازمند تدارك فرهنگي را براي درهم شكستن هژموني طبقه مسلط است .وي مدعي بود كه فعاليت هاي روشنفكران ارگانيك نقش محوري در ترويج باورهاي هژمونيك دارد.روشنفكران ارگانيك كساني نظير روزنامه نگاران  هستند كه كارشان ترجمه قضاياي پيچیده فلسفي و سياسي به زبان روزمره و ارشاد توده ها درنحوه ي رفتار است.گرامشي نشان ميدهد كه در هم شكستن هژموني ،يك پيش شرط اساسي براي به حركت در آوردن گرايش هاي نهفته سوسياليستي و توليد آگاهي انقلابي است .وظيفه و رسالت مهم ديگر تاسيس ائتلاف بين طبقات فرودست (دهقانان و كارگران صنعتي) وطبقات ديگر(روشنفكران و پرولتاريا)است.

از ديدگاه گرامشي هژموني ،زمينه ايدئولوژيك و فرهنگي حفظ سلطه طبقه متوسط برطبقات پايين تر از طريق كسب رضايت آنها به پذيرش ارزش هاي اخلاقي سياسي و فرهنگي مسلط به منظور دستيابي به اجماع و وفاق عمومي است.به بيان ديگر هژموني ،كنترل از طريق اجماع فرهنگي است در مقابل سلطه از طريق كنترل اجبار و زور است.گرامشي در مقابل مفهوم زور و خشونت از مفهوم رضايت سخن مي گويد.به نظر وي فارغ از نوع دولت فقدان «رضايت خود جوش»در جامعه مدني ،دولت را وادار ميكندتا به قوه قهريه متوسل شود .وي جوامع زورمدار را فاقد مكانيسم هاي لازم براي توليد اجماع و توافق بر سر چگونگي سازمان هاي جامعه مي داند .وي هژموني را به منزله «سازمان رضايت»در نظر مي گيرد ومعتقد است كه هژموني رضايت خود جوش توده هاي عظيم جمعيت از رهبري و نظارت از زندگي اجتماعي است كه گروههاي اصلي مسلط تحميل مي كنند.

فرهنگ توده اي حوزه برخورد و مراوده ميان نيروهاي مسلط و تحت سلطه در جامعه است.فرهنگ توده اي عرضه تعادل و سازش ميان نيروهاي حوزه سلطه و نيروهاي حوزه مقاومت است .به عبارت ديگر فرهنگ توده اي مظهر مبارزه و تلاش براي حفظ هژموني فرهنگي طبقه مسلط از يك سو و مقاومت طبقات تحت سلطه از سوي ديگراست.


"رهبری " لازمه ی تحقق هژمونی گرامشی

"هژمونی" به معنای " پیشوایی" است و مطابق نظر گرامشی ، توان تسلط طبقه مسلط است و به این معناست که به واسطه ی یک ایدئولوژی جامع و فراگیر، بتوان همه طبقات دیگر را با خود همراه کرد .  گرامشی  به مفهوم "از خود گذشتگی طبقه مسلط" اشاره و اذعان دارد که ضرورت دارد مفاهیمی راجع به منافع طبقات فرودست جامعه اخذ شده و ترکیبی فراهم گردد که ضمن لحاظ  منافع طبقه فرادست ، منافع طبقه فرودست را نیز مد نظر قرار گیرد که این امر پذیرش بیشتر طبقات فرودست جامعه را به دنبال خواهد داشت  و آنجا که از مفهوم "ضدهژمونی" استفاده می کند ، این ضرورت را مد نظر دارد که باید روشنفکران برای مبارزه با هژمونی مسلط، نظام باورها، خودآگاهی و عمل مردم عادی را در قالب یک آگاهی گفتمانی، نظری یا فلسفی، بررسی کنند و بعد از بررسی آن را دوباره به مردم باز گردانند ؛ در واقع هژمونی برخاسته از یک ایدئولوژی یک جانبه نیست، به گونه ای که یک گروه مسئولیت تولید را عهده دار باشد و مابقی  مجبور به رعایت آن ایده‌ها و باروها باشند ؛  مراد ، همراه نمودن عوام با روشنفکران است. آمیزه­ای تناقض­آمیز از نیروهای فروتر و برتر .یعنی انسان هم فرهنگ را می­سازد و هم توسط آن ساخته می­شود.مفهوم هژمونی فرهنگی گرامشی در مطالعات فرهنگی موجب بازاندیشی در مفهوم فرهنگ عامه گردید. در جامعه داراي هژموني، ميزان بالايي از اجماع و وفاق، در عين وجود زمينه‏هاي نسبتا ضعيف بروز كشمكش وجود دارد. در اين جامعه نيازها، علايق، ارزش‏ها و آرمان‏هاي طبقه مسلط جامعه پذيرفته مي‏شوند و به ساختار قدرت كلي در جامعه پيوند مي‏خورند.برای تعریف مفهوم هژمونی گرامشی، واژه "رهبری" به کار می‌رود تا فرآیند و  سازوکار‌های آن قابل درک گردد. واژه "رهبری" به این معناست که طیف افراد یا طبقاتی که رهبری می شوند ، با پشتوانه ی واحدی از فلسفه یا ایدئولوژی باشند . گرامشی به دو شیوه حکومت یا رهبری قائل است:۱- حکومتی که بیشتر مبتنی بر "سلطه" است و در آن هژمونی سیاسی و اخلاقی دیده می‌شود و ۲-  حکومتی که با " زور"، رهبری می‌کند و دستگاه‌های اجبار آمیز یا قهر آمیز دولت بیشتر مورد توجه اند. گرامشی با مفهوم "هژمونی" می‌خواهد بگوید که حکومت‌ها برای باز تولید مناسبات خودشان، نیازمند رهبری سیاسی و اخلاقی‌اند ، به این معنا که آن‌ها نمی‌توانند دائماً به واسطه وسایل قهر آمیز و اجباری دولت، جامعه و شرایط تولید خود را باز تولید کنند. دولت یا حکومت در غرب، هژمونی‌اش را از طریق نهادهای جامعه مدنی رسمی اعمال می‌کند. از جمله ابزارهای جامعه مدنی، مدرسه، احزاب و رسانه‌های جمعی هستند. این ابزار در خدمت حکومتند که به واسطه آن‌ها می‌توانند باورها، ارزش‌ها و فلسفه ساخته شده خود را به مردم تزریق کنند. گرامشی  نیز چون آلتوسر و  بوردیو و دیگر  کسانی که ذیل نظریه "بازتولید" فعالیت می‌کنند ، از جمله منتقدان  " مدرسه " می باشد .

مفهوم هژموني در انديشه گرامشي

گرامشی از متفکرانی چون هگل، مارکس و انگلس، لنین، لوکزامبورگ و تروتسکی متأثر است. مسأله مرکزی گرامشی ایجاد یک چشم­انداز نوین برای طبقه کارگر است. از نظر او طبقه سرمایه­دار یک دستگاه نرم­افزاری تولید فکر و فرهنگ دارد كه علاوه بر سلطه بر توده­های تحت فرمان با تولید ایدئولوژی برای خود نوعی استیلا ایجاد می­کند. در اینجاست که متوجه بحث اصلی گرامشی می­شویم. دلیل اصلی نفوذ گرامشی و اهمیت او در ارائه نظر استیلای سیاسی نهفته است، استفاده وسیع از این مفهوم خود حاکی از اهمیت گرامشی است. مفهومی که در قرن بیستم بسیار رایج شد، مفهوم هژمونی است. غالباً این تفسیر به واضع آن، گرامشی، نسبت داده می شود. اما او واضع این مفهوم نیست؛ اصطلاح هژمونی نخستین بار در نوشته های «پلخانف»- پدر معنوی سوسیال دموکراسی روسیه- ظاهر شد. گرامشی در «دفترهای زندان» هژمونی را در سه سطح به کار می­برد:

سطح اول؛ در این سطح او اين مفهوم را در ارتباط با ائتلاف­های طبقاتی پرولتاریا یا سایرگروه­های تحت استثمار به ویژه دهقانان به کار می­برد و از نظر او براي تحقق هژمونی ضروری است که منافع و تمایلات گروه­های تحت هژمونی در نظر گرفته شود. به سخن دیگر گروه رهبری کننده باید ازخودگذشتگی­هایی از نوع اقتصادی و صنفی نشان دهد. پس در این سطح گرامشی هژمونی را به عنوان رهنموددهندگی طبقه کارگر به متحدانش معرفی کرد.

سطح دوم؛ کار اصلی گرامشی از اینجا شروع می­شود. هژمونی در این سطح برای گرامشی به این معنی است که این طبقه توانسته است طبقات جامعه را به پذیرفتن ارزش­های اخلاقی، سیاسی و فرهنگی خود ترغیب کند. اگر طبقه حاکم موفق باشد، این کار مستلزم حداقل خشونت خواهد بود، مانند رژیم­های لیبرال موفق در قرن نوزدهم.

گرامشی معتقد است برتری یک گروه اجتماعی دو شکل به خود می گیرد: سلطه و رهنموددهندگی فکری و اخلاقی. بنابراین هنگامی که طبقه حاکم بیشتر با استفاده از زور طبقات دیگر را تحت انقیاد در آورد، حالت «سلطه» برقرار است؛ اما هنگامی که طبقه حاکم برتری خود را به صورت رهنموددهندگی فکری، اخلاقی و... اعمال کند حالت «هژمونی» برقرار است. در واقع واژه سلطه در برابر واژه هژمونی است و آنچه که در اینجا برجسته می شود جنبه فرهنگی هژمونی است.

گرامشی عقیده دارد هژمونی مربوط به جامعه مدنی و سلطه مربوط به دولت است. حال می­توان تفاوت جامعه استبدادی و دموکراتیک را در اندیشه گرامشی یافت. دولت در جوامع استبدادی محیط بر جامعه مدنی است، هژمونی در جامعه مدنی ضعیف است؛ اما جوامع لیبرال دموکرات غربی جوامع مدنی آنها گسترده­تر و پیچیده­تر است.

سطح سوم؛ در این سطح هژمونی میان دولت و جامعه مدنی توزیع شده است؛ هژمونی از نو چنان تعریف شده تا قهر و اجماع با یکدیگر تلفیق شود، ترکیبی از زور و اجماع بی آنکه زور بیش از اندازه از اجماع پیشی گیرد.

گرامشی هژمونی را به دو قسمت تقسیم کرد؛ هژمونی سیاسی و هژمونی مدنی. وی از قوای مجریه، مقننه و قضائیه دولت لیبرال به عنوان «نهادهای هژمونی سیاسی» و از کلیساها، احزاب، اتحادیه­های کارگری، خانواده، مدارس، دانشگاه­ها، روزنامه­ها و نهادهای فرهنگی به عنوان «نهادهای هژمونی مدنی» یاد می­کند.

آشنايي با آراء و افکار گرامشي-   تهيه و تنظيم: ميثم قمشيان

گرامشي از فعالان اصلي عرصه ي سياست در حول و حوش جنگ جهاني اول و از رهبران جنبش طبقه ي کارگر ايتاليا در اوائل و اواسط دهه ي 1920 – تا زمان دستگيري اش در نوامبر 1926 – بود. بسياري از آثار او، خواه از سال هاي پيش از زندانش ناشي شده باشد و خواه پژوهش هايي باشد که او در زندان پي گرفت، در واقع به مسائل مارکسيسم سياسي و اجتماعي مي پردازد.گرامشي پس از آنکه ديد پيش بيني هاي مارکس در باره ي کشورهاي غربي به وقوع نپيوست و حتي به رغم خيزش هاي اجتماعي و ايدئولوژيک گسترده، قدرت و اقتدار هنوز در دست دولت و سرمايه داري است و آنچه که مارکس براي غرب پيش بيني مي کرد در روسيه بوقوع پيوست، نياز به تفسيري ديگر از مارکسيسم را عميقا احساس مي کرد و براي ايجاد اين تفسير جديد تلاش مي نمود.ويژگي کار گرامشي ، نگاه به مسائل از جنبه ها و مواضع مختلف است. (هالوب،1374)

مهمترين مفهومي که از گرامشي باقي مانده است، مفهوم «هژموني» است. هژموني مجموعه اي از ايده هاست كه به وسيله آن ايده ها گروه هاي غالب مي كوشند موافقت گروه هاي پايين را نسبت به رهبري خود تأمين كنند.هژموني را مي توان همان «فهم مشترك» دانست كه عبارت است از جهاني فرهنگي كه در آن جهان، ايدئولوژي غالب، گسترش يافته است و نوعي همساني و تجانس در بين افراد جامعه با آن بوجود آمده  است؛ و در نهايت هژموني اعمال طبقه سرمايه دار يا نمايندگان آنها به منظور نيل به قدرت دولتي و حفظ آن در درازمدت است؛ اگر چه هژمونی خاص طبقات و حکومت های سرمایه داری نیست و کارگران نیز می توانند به تولید هژمونی اقدام ورزند.

همچنین هژموني مفهومي است که از يک سو، به توضيح اين نکته کمک مي کند که چگونه دستگاه دولت يا جامعه ي سياسي ـ به پشتوانه ي يک گروه اقتصادي خاص و پشتيباني از آن ـ مي تواند به کمک نهادهايي چون قوه ي قضائيه، پليس، ارتش و زندان، اقشار گوناگون جامعه را به زور وادار به پذيرش وضع موجود نمايد. از سوي ديگر، و مهمتر از آن، هژموني مفهومي است که به ما کمک مي کند تا نه تنها راه هاي استفاده ي سرکوبگرانه ي گروه اقتصادي مسلط را از دستگاه هاي دولتي جامعه ي سياسي براي حفظ وضع موجود بشناسيم، بلکه بدانيم که جامعه ي سياسي، و از آن مهم تر، جامعه ي مدني با نهادهايش، از آموزش، دين و خانواده گرفته تا خرده ساختارهاي اعمال زندگي روزمره، چگونه و کجا به توليد معني و ارزش هايي خدمت مي کنند که به نوبه ي خود رضايتي خود به خودي و ناخوآگاه را در بين اقشار مختلف جامعه توليد مي کند. گرامشي البته معتقد است انسان روشنفکر مي تواند بر اين هژموني غلبه کند و مردم را نسبت به اين مقوله آگاه نمايد. يعني مفاهيمي را توليد کند که بر خلاف مفاهيم هژمونيک، حافظ و تامين کننده ي کرامت و منزلت انساني باشد. بدليل تمرکز گرامشي بر امر تبليغات و اقناع، تمرکز او بيشتر بر روبناست تا بر زيربنا و به همين دليل هم او جزء مارکسيست هاي غربي (همانند لوکاچ) به شمار مي آيد. هر چند که گرامشي بر خلاف لوکاچ تا حدي موافق مدرنيته است.(هالوب،1374،صص20-22)

گرامشی راه مقابله با هژمونی غالب را کار سیاسی می داند.

در ادبيات و به تبع آن در مقوله ي فرهنگ نیز،گرامشي معتقد به خوانش فعال متن است و بنابراين تغيير فضاي هژمونيک را نه فقط وظيفه ي روشنفکر به معناي خاص و تحصيلکرده ي آن، که آن را امکاني براي هر کس در سطح خود و مشروط به برخورد فعال و انتقادي با متن مي دانند. گرامشي همچنين معتقد است که عناصر ساختاري و نشانه شناختي متن، توليد معني از سوي خواننده را محدود و مشروط مي کنند و بدين سان او را از توليد معاني ديگر ناتوان مي کنند. اين نظر اگر چه مي تواند او را سرچشمه ي ساختارگرايي معرفي کند ولي با نظر قبلي او اندکي در تناقض است.

گرامشي براي نقد يک متن فقط اعتقاد به تک گزاره ها ندارد بلکه معتقد است که بايد جهان بيني مولف را نيز کشف و در نقد متن از آن بهره برد تا منظور نويسنده دقيقا مکشوف گردد و تاثير آن بر خواننده به صورت دقيق و پيش بيني پذيري معلوم گردد. به عبارت ديگر گرامشي براي نقد يک متن، تحليل گفتمان را بر تحليل محتوا ترجيح داده و آنرا مهم تر و ضروري مي شمارد و تحليل محتوا را ناکامل يا گمراه کننده مي داند.

او بر نقشي كه عاملان انساني در تغيير تاريخي ايفا مي كردند تأكيد داشت و معتقد بود: بحران هاي اقتصادي به خودي خود نخواهند توانست سرمايه داري را سرنگون كنند. گرامشي مي خواست ماركسيسم را از جبرگرايي اقتصادي برهاند و قدرت تبييني آن را با عنايت به نهادهاي روساختي توسعه بخشد؛ اما اين الگو از طرف مارکسيست ها چندان مورد توجه قرار نگرفت. به همين دليل هم بيشتر ديالكتيكي مي انديشيد تا جبرگرايانه. او مي كوشيد نظريه اي بنا كند كه خودمختاري، استقلال و اهميت فرهنگ و ايدئولوژي در آن به رسميت شناخته شده باشد.

از نظر گرامشي، هژموني بورژوازي مبتني بر دو حقيقت است كه هر دو به يك اندازه اهميت دارند: يكي غلبه اقتصادي و ديگري رهبري روشنفكرانه ي فكري. در بعد روشنفکرانه ی فکری، آنچه امروز اهمیت دارد حضور رسانه ها در این زمینه است. «چارلز ليز بلام، يکي از چهره هاي برجسته ي علوم سياسي آمريکا، حل رابطه ي ميان حکم رانان و مردم (و نيز مردم و مردم) را از سه راه ممکن مي دانند: اجبار، مبادله و اقناع. در قرن بيست و يکم استفاده از زور و روش هاي جبري آشکار تقريبا رنگ باخته و تفوق ساز و کارهاي بازار بر اقتصادهاي دولتي ابزارهاي اقتصادي دولت ها (و جمعيت ها) براي سلطه بر شهروندان را نيز محدود ساخته است. از سوي ديگر گسترش روزافزون انواع رسانه هاي همگاني و حضور فراگير آنها در عرصه هاي گوناگون زندگي، اقناع را به بهترين و موثرترين ابزار براي حل مناسبات ميان حاکمان و مردم و نيز ميان آحاد مختلف مردم تبديل کرده است.» (پراتکانيس،1377،صص7-11)

یکی از اهداف هژمونی، کنترل مردم است . هوسمن در این باره مي گويد: «گردانندگان جوامع هميشه بر اين نکته اعتراف کرده اند که براي کنترل مردم بايد اطلاعات را تحت کنترل خود درآورند. دارندگان اصلي اخبار و انديشه ها از قدرت سياسي برخوردارند. قدرت افشا، پنهان سازي، اعلام بخشي از مطالب و خودداري از افشاي قسمت هاي ديگر، دست نگه داشتن از افشاي اخبار تا فرارسيدن لحظه ي مناسب، تعيين پيشاپيش تفسير آن چه که فاش مي شود، رهبران دموکراسي ها به اندازه پادشاهان و ديکتاتورها به ايده ها حساسيت دارند و اشتياق آنان به کنترل اطلاعات از کنترل ارتش ها کمتر نيست»[1]. (هوسمن،1375،ص15)

منابع:

1-       پراتکانيس، آنتوني و آرنسون، اليوت، عصر تبليغات، ترجمه ي سيد امامي، کاووس و عباسي، محمد صادق، انتشارات کيهان، چاپ اول، تهران1377.

2-      هالوب، رناته، ترجمه ی حکیمی، محسن، آنتونیو گرامشی: فراسوی مارکسیسم و پسامدرنیسم، تهران: نشر چشمه،1374.

3-     رجب زاده، احمد، مميزي کتاب: پژوهشي در 1400 سند مميزي کتاب در سال 1375، تهران: کوير، چاپ دوم،1381.

4-     هوسمن، کارل، بحران وجدان، ترجمه ي حيدري، داود، مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه ها، چاپ اول، تهران1375.

5-     میلنر، آندرو و براویت، جف، ترجمه ی محمدی، جمال، درآمدی بر نظریه ی فرهنگی معاصر، نشر ققنوس،1385.



[1] آنچه هم که به عنوان «سانسور» از آن ياد مي شود، در بعضي کاربردهاي آن با مفهوم کنترل مساوي است. سانسور سازوکاري از کنترل فرهنگ است که از سوي مراجع قدرت انجام مي گيرد. چه در جهت حفظ آرمان مشترک و چه در جهت حفظ منافع طبقات يا قدرت حاکم. (رجب زاده،1381،ص3)

 

مفاهیم اساسی در نظریه بوردیو

اندیشه بوردیو را می­توان در خلاصه­ترین و ساده­ترین شکل در چند مفهوم اساسی متبلور کرد که مهم­ترین آنها مفاهیم زیر هستند:

1-     میدان (Champ):  میدان در نظریة بوردیو پهنة اجتماعی کمابیش محدودی است که در آن تعداد زیادی از بازیگران یا کنشگران اجتماعی با منش­ها یا عادت­واره­هایی تعریف­شده و توانایی­هایی سرمایه‌ای وارد عمل می­شوند و به رقابت، همگرایی یا مبارزه با یکدیگر می­پردازند تا بتوانند به حداکثر امتیازات ممکن دست یابند. جامعه در واقع از تعداد بی­شماری میدان تشکیل شده است نظير میدان دانشگاهی، میدان هنری، میدان حکومت، میدان رسانه‌ها و ...

2-    سرمایه ‌(Capital): مفهوم سرمایة بوردیو که نفوذپذیری او از مارکس در آن به روشنی دیده می­شود، بسیار فراتر از نظریة مارکسی می­رود که سرمایة اقتصادی و انباشت آن و سازوکارهای این انباشت را محور تحلیل اجتماعی– تاریخی خود قرار می­داد. در نزد بوردیو، سرمایه اقتصادی شامل سرمایه های مالی، میراث منقول و غیر منقول و غيره تنها یکی از سرمایه­های موجود در جامعه است  و در کنار آن ما لااقل سه نوع دیگر از سرمایه را نیز داریم. نخست سرمایه فرهنگی شامل تحصیلات و ...؛ دوم سرمایه اجتماعی به معنی به دست آوردن موقعیت­های اجتماعی و...؛ و سوم سرمایة نمادین که به دلیل موقعیت‌های کاریزماتیک و یا با تکیه بر نمادها و قدرت­های پیش‌زمینه­ای برای فرد ایجاد می­شود.

3-    تمایز (Distinction): مفهوم تمایز به معنی مجموعه تفاوت­هایی است که رفتارها و سبک­های زندگی افراد جامعه به دلیل موقعیت‌های متفاوتشان از لحاظ سرمایه و قرار گرفتنشان در میدان­های اجتماعی گوناگون میان‌ آنها ظاهر می­شود. به باور بوردیو همة آنچه سلیقه فرهنگی، انتخاب­های هنری و .... نامیده می­شود و ممکن است کاملاً طبیعی و ناشی از قریحه‌های ذاتی افراد شمرده شود، رابطة مستقیم و قابل اثباتی با وضعیت و موقعیت اجتماعی آنها دارد.

4-    عادت­واره، منش (Habitus): این واژة قدیمی لاتین که به معنی "شیوه بودن" است، ریشه در ارسطو و یونانیان باستان دارد و در دوران جدید نیز به وسیلة امیل دورکیم برای اطلاق به رفتارهای متمایز کنندة اجتماعی در جماعت­های انسانی کمابیش بسته سنتی یا مدرن به کار گرفته شده است. اما بوردیو از این واژه تعبیر جدیدی ارائه می­دهد و آن را مجموعه‌ای از قابلیت‌ها تعریف می­کند که فرد در طول حیات خود آنها را درونی کرده و در حقیقت بدل به طبیعتی ثانویه برای خویش می­کند، به گونه‌ای که فرد بدون آنکه لزوماً آگاه باشد بر اساس آنها عمل می­کند.

5-     خشونت نمادین (Symbolic Violence): در دیدگاه بوردیو این مفهوم با مفهوم سرمایه نمادین پیوند کاملی دارد. در واقع خشونت یا قدرت نمادین صرفاً یک پتانسیل و امکان اعمال قدرت یا خشونت است. اما همین امکان سبب می­شود که افراد به شدت رفتارهای خود را کنترل کرده و خود را با منشأ بروز آن خشونت هماهنگ کنند. خشونت نمادین عمدتاً از طریق درونی­کردن نظام سلطه انجام می­گیرد که در آن کسی که اعمال سلطه می­کند و کسی که زیر سلطه قرار دارد هر دو ممکن است به صورتی ناخودآگاه نظام سلطه را چنان درونی کنند که به صورت خودکار در حرکات روزمره، در انتخاب­ها و در تمام ابعاد زندگیشان آن را دائماً تولید و بازتولید نمایند.

بوردیو و مفهوم باز تولید فرهنگی

بوردیو باز تولید فرهنگی را روشی می داند که از طریق آن نهاد های اجتماعی موجب استمرار و تکرار نابرابری های اجتماعی و اقتصادی در نسل های متوالی می شوند. هرچند موضع بوردیو در مورد تعیین کنندگی عاملیت و ساختار، موضع تلفیقی است تلفیقی که توسط قدرت محقق می شود، معتقد است توانایی عاملیت از طریق «قرار گرفتن در یک مقام» و جایگاه اجتماعی و از خلال اجتماعی شدن در چارچوبِ ساختِ منافعِ در حال رقابت اجتماعی حاصل می شود.

عاملیت به دلیل وابستگی اش به مقام و جایگاهی که در آن قرار گرفته تا حدی ملزم می شود و از طرف دیگر دوام ساخت های تاریخی(عادت ها) نیز به سبب خلاقیتی که عاملان در بهر برداری از آن ساخت ها به خرج می دهند، دچار خلل می شود. هرچند قدرت عاملیت در قابلیت تعقیب منافع به عنوان فردی از افراد یک طبقه یا یک گروه است عاملان به دلیل «فوریت عمل»  و همچنین به دلیل مقامشان در ساختاری مشتمل بر برتری و فروتریِ حاصل از از رقابت هایی که در میدان های مختلف در جریان است، ملزم می شوند. به علاوه در جریان عامل شدنشان درگیر رقابت ها و مبارزات می شوند. در همان حال که عاملان در میدان های مختلف به رقابت می پردازند، عاملیت فرد متوجه حمایت از منافع آن جمعی می شود که فرد به آن منتسب است. در نتیجه عاملان توانایی خود را به شکلی اعمال می کنند که وسیعاً به حفظ ساخت رقابتی گروه ها و طبقات می انجامد.

از منظر بوردیو مکانیزم پذیرش سلطه بدین قرار است که؛ مسلط ها یاد گرفته اند که چگونه منافع خود را با اعمال قدرت نمادین، به صورت امری عادی و طبیعی، حفظ کنند و زیر سلطه ها نیز آموخته اند چگونه از اندک دار و ندار و آبرو و احترام خود دفاع کنند. عمل مستلزم آن است که عاملان از نوعی درک و حس که ثمرة تجربه گذشته است(عادت)، بهره گیرند و به تجربة کنونی خود معنی و ارزش دهند. «تسلط دیرپا» باعث می شود تجربة حال حاضر آن قدر مشابه تجربیات گذشته باشد که تامل دربارة دیگر راه های انجام امور منتفی باشد و انتخاب وسائل به صورت تکراری و از روی عادت صورت گیرد. این جریان به رسمیت شناختن عملی که با سکوتی از سر رضایت همراه است به پذیرش سلطه می انجامد.

جایگاه ارتباط بخش قدرت به عاملیت و ساختار در نظریه بوردیو بدین قرار است که ساخت ها با توزیع قدرت میان عاملان، به آنان عاملیت می دهند و عاملان از قدرت خود برای دفاع از داشته های خویش و یا افزایش آن استفاده می کنند و در پی آن آرایش درون این ساخت های توزیعی تجدید می گردد و تغییراتی در عادت ها و ابتکارات این میدان ها، و در درون خود این میدان ها می شود.

 

بازی در میدان بوردیو

پیر بوردیو تلاشگری در زمینه ی آشتی میان اختلاف و کشمکش میان عینیت و ذهنیت است و در یکی از آثارش این تقابل را مخرب ترین و بنیادی ترین عامل دو دستگی در علوم اجتماعی می داند .

دغدغه ی اصلی او و اتفاقا تکیه کلامش ، واژه ی " میدان " است ؛ وی با این مفهوم می توانست ساختار روابط را تعریف کند. فرض او این بود که سرمایه اقتصادی و فرهنگی مانند دو قطب رو در رو در میدان اجتماعی عمل می کنند ؛ بوردیو در توضیح فضای اجتماعی یا میدان می گوید : این دو حالتی رقابتی دارند . عاملان اجتماعی در آن میدان تدابیری گوناگون برای اداره یا بهبود جایگاه خود بکار می گیرند ، چیزی که در میدان بر سر آن بازی می شود ، افزودن سرمایه است و این سرمایه را به چهار دسته تقسیم می کند : اقتصادی – فرهنگی-اجتماعی و نمادین. وی قائل است که هر میدان منطق خود را دارد و عاملان اجتماعی که جایگاه خاصی را تعریف می کنند ، می فهمند که چگونه باید در میدان رفتار کنند .

بوردیو با نگاهی تلفیقی به عاملیت و ساختار ، به رابطه ای دیالکتیکی مابین آنها معتقد است. او طرفدار موضعي است که در عين ساختارگرا بودن، عوامل انساني را نيز درنظر داشته باشد. در نظر او ، ساختارها الزام آور نيستند اگرچه الزاماتي را بركنش هاي انساني تحميل مي نمايند. اما در ضمن امكاناتي را نيز براي فعاليت كنشگران در داخل ساختار فراهم مي نمايد. كه بدون وجود آنها امكان پذير نمي بود. به بيان ديگر ساختار ها هم محدود كننده و هم الزام آور و هم توانا كننده مي باشند.

كتاب «سرمايه» اثر کارل مارکس: بخش «خصلت فتيشيستي كالا و راز آن»

مارکس در مبحث بت وارگی یا خصلت فتیشیستی کالا به گونه ای شیوه تولید سرمایه داری و ارزش مبادله ای را به نقد می کشد و می گوید این که در خلال یک مبادله تجاری ارزش طبیعی کالا بر اساس کیفیت طبیعی آن رخ می نماید یک پندار عام است، در واقع این رابطه اجتماعی شکل گرفته حول آن کالا است که ارزش آن را تعیین کرده است. مارکس در بحث بت وارگی کالا تحلیل خود را بر این اصل استوار کرده است که ارزش یک کالا به میزان نیروی کاری است که برای تولید آن کالا صرف شده است و این نیروی کارمبتنی بر رابطه اجتماعی است که برمبنای روابط طبقه حاکم بین طبقات فرودست و درون این طبقات تنظیم شده است. به بیانی در بت وارگی تولیدکنندگان کالا به جای اینکه نیروی کار خود را عامل ارزش کالا بدانند، آن را از طبیعت خود محصول یا فروش بازار ناشی می دانند. هنگامی که چنین رویکردی تقویت می شود کالاها به واقعیتی اجتماعی فراسوی اراده انسان بدل شده و از مهار افراد خارج می شود. راز یک کالا در آن است که ماهیت اجتماعى کار در ذهن‌ انسان بصورت یک خصلت عینى، یعنی یک ویژگی طبیعى و اجتماعى انعکاس می یابد که این موضوع سبب می شود رابطه ی اجتماعى تولیدکنندگان به رابطه ی اجتماعی اشیا با یکدیگر تبدیل شود، یعنی رابطه‌ای که خارج از ذهن تولیدکنندگان بازتاب دارد.. در شیوۀ تولید کالایی، این رابطۀ اجتماعی میان مردم به‌شکل رابطۀ میان اشیاء نمایانگر می‌شود، یعنی دیگر این مردم نیستند که در رابطه ای با یکدیگر سروکار داشته باشند، بلکه این کالاها هستند که با یکدیگر سخن می‌گویند.

پندار بت وارگی یا فتیشی کالا در واقع اقتصاد کلاسیک را که در پی آن است تا مبتنی بر یک اقتصاد عامیانه نمودها را از هم پاشیده و شکل های گوناگون ارزش را با کار مرتبط کند به نقد می کشد. مارکس معتقد است اقتصاد کلاسیک در پی همگون سازی اشکال اساسی و پدیداری ارزش کالا و ربط بی میانجی آنها به یکدیگر است، به جای آن که برای پیمودن تدریجی عینیت اقتصادی تلاش کند.

از سوی دیگر به نظر می رسد انگاره بتوارگی مارکس ساختارگرا با پدیده بیگانگی وی که متاثرازاندیشه هگلی وی در دوران جوانی است ارتباط نزدیکی دارد. در بتوارگی مارکس نه تنها به مفهوم بیگانگی کار در محصول پرداخته که بیگانگی روابط اجتماعی در تقسیم کار را نیز مورد بررسی قرار می دهد.

بوردیو


پیر بوردیو متفکر واندیشمند علوم اجتماعی فرانسوی ست. یکی از مباحثی که وی بدان میپردازد"خشونت نمادین" است.خشونت نمادین در رویکرد بوردیو شباهت بسیاری با مفهوم" دستگا های ایدئولوژیک دولتی"  در نظریه آلتوسر دارد .بدین معنا که در هر دو، خشونت به شیوه ای ناملموس و غیر مستقیم  اعمال می گردد.

به گفته بوردیو خشونت نمادین به معنای تحمیل نظام های نمادها و معناها)یعنی فرهنگ) به گروه ها و طبقات است ،به نحوی که این نظام ها به صورت نظام هایی مشروع تجربه شوند. مشروعیت موجب ابهام و عدم شفافیت روابط قدرت می شود وبدین ترتیب تحمیل یاد شده با موفقیت انجام می گیرد.مادامی که مشروعیت فرهنگی پذیرفته می شود نیروی فرهنگی به روابط قدرت مذکور افزوده می گردد، و در بازتولید سیستماتیک آنها سهیم می شود. این [ بازتولید] از طریق فرایند تشخیص غلط حاصل می شود: فرایندی که طی آن روابط قدرت نه به شکلی که عینا هستند بلکه به شکلی ادراک می شود که آنها را در چشم بینندگان مشروع می گرداند .
در حقیقت بوردیو به نقش دولت در ایجاد "خشونت نمادین" به مثابه ابزاری برای اعمال سلطه بر عاملان تاکید می کند این شکل از خشونت،خشونتی است که عامل به شیوه ای ناآگاهانه به اعمال آن بر خود از جانب نظام حاکم کمک می کند به عبارت دیگر این خشونت غیر مستقیم است.
بوردیو برای نهادهای خانواده و آموزش و پرورش نیز در امر بازتولید نقش مهمی قائل است و در کتاب خود با عنوان "بازتولید" مدرسه را محل تکرار و بازتولید نابرابری ها معرفی می کند . آموزش و پرورش در بازتولید نظم اجتماعی از خشونت نمادین بهره می گیرد بدین معنا که به شیوه ای ناملموس و غیر مستقیم به مشروعیت بخشی نظم اجتماعی موجود می پردازد.خانواده در حفظ و تداوم نظم اجتماعی در بازتولید نقش مهمی بازی می کند. نه فقط بازتولیدزیست شناختی [تولید مثل] بلکه بازتولید اجتماعی یعنی در بازتولید ساختار فضای اجتماعی وروابط اجتماعی.
اما اختلاف شان در چگونگی بازتولید توسط هر یک از این  نهادها می باشد؛ آلتوسر ساختارگراست .در نتیجه رویکردی کلان و عینی را در تحلیل هایش اتخاذ می کند و نگاه وی به مفهوم بازتولید متاثراز رویکرد ساختارگرایانه اش می باشد .بدین معنا که  کنشگررا در برابر ساختارهای نظام سرمایه داری منفعل و مطیع تلقی می کند که منفعلانه و نه فعالانه در خدمت بازتولید آرمان ها و ایدئولوژی نظام حاکم قرار دارد و در حقیقت برای ایدئولوژی در بازتولید مهم ترین نقش را در نظر می گیرد واین به معنای نادیده گرفتن سوژه و عامل انسانی است . بوردیو نیز در تحلیل هایش بسیار از مفهوم بازتولید سخن می گوید، اما رویکرد او به مفهوم بازتولید تحت تاثیر توجهی است که به سطوح خرد و کلان  و تلفیق ساختار و عاملیت در تحلیل هایش می کند. بدین معنا که وی نیز به بازتولید نظام حاکم از طریق نهادهای خانواده و آموزش و پرورش اذعان دارد ،اما در فرایند بازتولید برای کنشگر یا عامل، حق انتخاب قائل است و او را سراسر منفعل قلمداد نمی کند و عامل را سوژه ای در نظر نمی گیرد که تحت سلطه ساختارها قرار دارد. بلکه عامل  را در برابر ساختارها فعال تلقی می کند.

 

      لوئی آلتوسر فیلسوف مارکسیت فرانسوی بود (زاده 1918، وفات 1990) که بحثهایش عمدتا در پاسخ به فطراتی همچون مارکسیسم انسانگرایانه مکتب فرانکفورت بود که به زعم او بنیان های نظری مارکسیسم را تهدید می کرد. به آلتوسر یک مارکسیست ساختارگرا می گویند. این تعبیر را شاید بتوان اینگونه بیان کرد که یک مارکس انسان گرا است که به دنبال ارتقاء انسانها می باشد ولی بعد یک مارکس ساختارگرا به وجود آمد که دغدغه و معظله اش با مارکس انسان گرا متفاوت بود و یک گستی بین این دو دوره مارکس بود و آلتوسر به مارکس ساختارگرا پرداخت.

     در این مقاله آلتوسر ایروئولوژی را دروغ و خیالی می داند ، وی تنها برای علم واقعیت قایل است آلتوسر معتقد است ایدوئولوژی فقط در ذهن افراد نیست بلکه عینی و مادی هم هست این اندیشمند از سوژه به عنوان منقاد ( تحت چیزی) یاد می کند، که آلتوسر می گوید آن چیز ساختار ایدوئولوژیک جامعه است .

     آلتورسر ایدئولوژی را باز تو لویه ساختار اقتصادی می داند. آلتوسر می گوید دو نوع ساز برگ در نظام ها وجود دارد یک ساز و برگ سرکوب گر دولت که شامل پلیس ، ارتش ، دادگاهها و زندان می شود و یک ساز و برگ ایدئولیوژیک که خیلی بزرگتر از اولی است و با ایدئولوژی کار می کند هر چند یک دوزی از سرکوبگری را هم لازم دارد.

آلتوسر به دلیل اینکه بعد از مهم نشان دادن سیاست و فرهنگ مثل اقتصاد و اینکه در اندیشه اش گفت ما از مارکس و اندیشه او تفسیری اشتباهی داشتیم که همه چیز را اقتصاد می دانستیم لکن بعد از تمام این نظریاتش دوباره به اقتصاد روی می آورد و می گوید سطح و لایه آخر که تعیین کننده ساختار است اقتصاد می باشد.  لذا مورد انتقاد بسیاری از اندیشمندان قرار می گیرید.

شاید یکی از علتهایی که این اندیشمند بزرگ و مهم خیلی زود کنار گذاشته شد و خیلی به او پرداخته نشد همین باشد.