پساگرامشی،نظرية گفتمان لکلائو و موف
روش مذکور بر گرفته از فضای پسامدرن و پسا ساختارگرا بوده و ریشه در انديشههاي افرادي مانند دريدا، فوکو، مارکس و گرامشي دارد.
نقطة مشترک تحليل گفتمان فوکو و لاکلا عموميت گفتمان نسبت به زبان است؛ به طوري که گفتمان تمام عرصههاي حيات اجتماعي را درمينوردد و اذهان و رفتار کارگزاران فردي و اجتماعي را شکل ميدهد. در اين رويکرد گفتمان وسعتي به گستردگي تمام نظام اجتماعي دارد. نظرية گفتمان لاکلا و موف وامدار نظرية تحليل گفتمان فوکو است، با اين همه آنها با بسط، تلفيق و ادغام آن با نظريات ساير انديشوران اجتماعي ظرفيت بهتر و بيشتري براي تبيين و تحليل پديدههاي سياسي اجتماعي پديد آوردهاند. گفتمان فوکو ویژگی هایی است از جمله: رويکرد انتقادي به دانش بديهي ، تاريخي و فرهنگي بودن انسان، پيوند ميان دانش و فرايندهاي اجتماعي، پيوند ميان دانش و کنش اجتماعي؛ که این ویژگی ها در نظام فکری لاکلائو و موف نیز متبلورند. اصطلاحاتی چون مفصلبندي(قرار دادن پديدههايي در کنار يکديگر است که بهطور طبيعي در کنار هم قرار ندارند)، دال و مدلول، دال مرکزی(گره گاه)، دال شناور(عنصر)، دال نسبتا ثابت(بعد)، قدرت، هژمونی و.... در مباحث این دو متفکر مهم اند.
گفتمان بر خلاف ساختار دوسوسور معنای ثابت شده ای برای نشانه ها در نظر نخواهد گرفت. ساختار زبان سوسور مانند تور ماهیگیری است که هر نشانه به مثابه گرهی است که در نسبت به سایر نشانه ها معنای ثابت خود را می یابد. می توان گفتمان را به نوعی ساختار به معنای سوسوری آن بشمار آورد-تثبیت کردن معانی در شبکه ای از روابط. ولی برخلاف سنت سوسوری که در آن ساختار تمامی نشانه ها را در یک بست دائمی جای می دهد ، گفتمان از نظر لاکلو و موف هرگز نمی تواند به معنای سوسوری آن جامع باشد. همواره معنای بالقوه دیگری وجود دارند که اگر در یک مفصل بندی خاص جای بگیرند ممکن است ساختار گفتمان را به چالش کشیده یا آن را دستخوش تحول کنند.
گفتمان می آید و تثبیت نسبی معنا حول گره گاه های خاصی شگل می گیرد. –گره گاه در اینجا به دال مرکزی شبیه است مثل دموکراسی در گفتمان سیاسی یا بدن در گفتمان پزشکی -. میدان گفتمان حالت های دیگری هستند که می توانند برای نشانه ها معانی دیگری را به بار آورند. عنصر در اینجا همان دال شناور است و در مقابل آن بُعد است که معنای ثابت یک نشانه را نشان دهد. گفتمان تلاش دارد تا یک بست ایجاد کند یعنی توقف موقت در نوسان معنای نشانه ها. اما بست هیچ گاه نهایی نیست. انتقال از عنصر به بعد هرگز با توفیق کامل همراه نیست. به عبارتی هر بعد به طور بالقوه چندمعنایی باقی می ماند. لذا در گفتمان نمی توان مثلا از زیرساخت و روبنا و.... سخن گفت. بدین ترتیب در نظر لاکلا و موف اساسا جامعه به مثابه عینینتی تمام شده وجود ندارد.
در گفتمان نیز به مانند ساختار سوژه ای وجود ندارد که بخواهد مقاومت کند و فرقش این است که در گفتمان به دلیل در نظر گرفتن تفاوت های تاریخی و زمانی و مکانی و ....انسان را در میان مفصل بندی های معنایی متعددی در نظر می گیرند که نمی تواند به ثباتی بالفعل به طورکامل برسد. هژمونی شبیه به گفتمان است چون هردو اصطلاح به تثبیت عناصر در ابعاد اشاره دارند. اما تفاوت شان در این است که مداخله هژمونیک عمل تثبیت را مابین گفتمان هایی انجام می دهد که تصادم خصومت آمیز با یکدیگر دارند.
به نظر می رسد تقریر لاکلو و موف از گفتمان ناب ترین صورت های نظریه فراساختارگرایی باشد که بر خلف تقریر امثال فرکلاف – که امکان خروج از گفتمان و ایجاد وجه انتقادی را فراهم می کند- همه چیز را گفتمانی تعریف کرده و رویکرد بالا به پایین و مدرنی از تاثیر و تاثّرات ندارد.