فوکو و مفهوم حکومت رانی

 بنا بر تعریف، «حکومت رانی» مجموعه ای از نهادها، رویه ها، تحلیلها و تاملات، محاسبه ها و تاکتیکهایی است که اعمال این شکل کاملا خاص و هر چند پیچیده قدرت را امکان پذیر میکنند. قدرتی که آماج اصلی اش جمعیت، شکل اصلی دانشش اقتصاد سیاسی، و ابزار تکنیکی ذاتی اش سامانه های امنیت اند. این شیوه، طبق نظر فوکو، گرایشی است که در سرتاسر غرب و از دیرباز، بی وقفه به سمت تفوق آن نوع قدرتی رهنمون شد که میتوان «حکومت» نامید، تفوق بر تمامی انواع دیگر قدرت، یعنی حاکمیت و انضباط، که از یک سو منجر شد به توسعه سلسله کاملی از دستگاه های خاص حکومت و از سوی دیگر، به توسعه سلسله کاملی از دانش ها. فوکو بر اهمیت فرایندی در دوران اخیر در مدرنیته کنونی تاکید می کند که خود «حکومت مند شدن دولت» می خواند. این مفهوم را وی در برابر مفهوم «دولتی شدن جامعه» قرار می دهد. دولتی شدن جامعه بر دخالت دولت در همه امور زندگی دلالت دارد که با الگوی حاکمیتی همخوان است. در الگوی حکومت رانی چنانکه گفته شد، تاکتیکهایی مورد نظر است که هدف اصلی آنها ایجاد وضعیت «خود تنظیمی» یا به بیان بهتر فرایندهای«خودمقیدسازی» (self-regulation)است                        .                                 

فن حکمرانی شیوه حکومت واقعی حاکمان نیست. فن حکومت کردن، شیوه معقول حکومت کردن به بهترین شکل و در عین حال، تأمل در خصوص بهترین شیوه ممکن حکومت کردن است. مصلحت دولت دقیقاً نوعی کردار است. به عبارتی مصلحت دولت عقلانی سازی نوعی کردار است که بین دولتی معین و دولتی که می  بایست برساخته و تأسیس شود قرار می گیرد. بنابراین، فن حکمرانی باید قواعدش را استوار سازد و با سرلوحه قرار دادن تحقق دولت مورد انتظار نحوه مواجهه خود با امور را عقلانی سازد. آن چه حکومت باید انجام دهد می بایست با الگوی مطلوب و مفروض دولت یکسان باشد. خرد حکومتی چیزی است که دولتی تعین یافته را قادر می سازد تا به شیوه ای حساب شده، معقول و سنجیده، حداکثر امکان وجودی اش را محقق کند. طبق قاعده مصلحت دولت، حکمرانی عبارت است از آرایش امور به نحوی که دولت مستحکم، ماندگار و ثروتمند شودو در مواجهه با هر آنچه که ممکن است نابودش کند  سخت و استوار باشد. یک ویژگی ذاتی فن حکمرانی، سازماندهی سازوکارهای داخلی بی شمار و پیچیده ای است که کارویژه اش تضمین رشد نیروهای دولت، ثروت و توانایی و رشد بی حد و حصر آن نیست بلکه محدودسازی اعمال قدرت  حکومتی در سطح داخلی است. اقتصاد سیاسی به هر گونه روش حکمرانی که سعادت و رفاه ملت را تاًمین کند دلالت دارد.همچنین اقتصاد سیاسی کاربرد گونه ای تفکر عمومی درباره سازمان دهی، توزیع و محدود سازی قوا دریک  جامعه است.این اقتصاد در درون چارچوب اهدافی شکل گرفت که از سوی مصلحت دولت برای فن حکمرانی تأیید شده بود. فوکو استدلال کرده که قدرت را باید در ظرف کاربردها و تأثیراتش تحلیل نمود از این رو فوکو ترجیح می دهد که در مورد تحلیلیات قدرت، اندیشه کند که بر اساس آن قدرت تنها در موارد اعمالش مشخص می شود.قدرت ابزاری است در مالکیت دولت که برای تحمیل نظم بر جامعه مورد استفاده قرار می گیرد. بر اساس این نظریه ، قدرت یا متضمن بازدارندگی مشروعی است که بر مبنای قرارداد قانونی ایجاد شده (در نظر لیبرالها)و یا به معنی قانونگذاری و نظارت سرکوبگرانه برای حفظ سلطه طبقاتی است (در نظر رادیکالها). به هر جهت قدرت ذاتاًمنفی ، محدود کننده و بازدارنده است. فوکو استدلال می کند هر جا قدرت وجود دارد مقاومت هم وجود دارد. وی از اصطلاح «سلطه» برای تحلیل آنچه عموماً قدرت پنداشته می شود استفاده می کند و حکومت را جایگزین قدرت می نماید.قدرت دیگر به آن معنایی که در دیدگاه انتقادی آثار اولیه فوکو به کار می رفت نیست، بلکه بر عکس اکنون بیانگر سیالیت بالقوه روابط اجتماعی است.  فوکو حکومت را هدایت رفتار و تلاش برای تأثیر گذاری بر اعمال سوژه های آزاد تعریف می کند.او معتقد است که حکومت بین روابط با ثبات و سلسله مراتبی سلطه و روابط قابل واژگونی قدرت قرار دارد. فوکو حکومت بودگی را شکل مدرن قدرت تلقی می کند که در تقابل آشکار با عقیده ماکیاولیستی حاکمیت در مدرنیته اولیه قرار می گیرد. بنابراین ایده حکومت بودگی، نقد پیشین فوکو بر مدل حقوقی-گفتمانی قدرت به مثابه حاکمیت را توسعه داد.

 

 

تاریخچه مطالعات فرهنگی

حوزه «مطالعات فرهنگي» نيز همچون ساير دستاوردهاي مهم فرهنگي ـ اجتماعي، محصول شرايط فكري، اجتماعي، فرهنگي، سياسي، نيازهاو خلأهايي بوده است كه در شكل‏ گيري، تطوّر، رشد و بالندگي، گسترش و نفوذ آن كاملاً تأثير داشته است. صنعتي شدن و رشد طبقه متوسط، واكنش به شورشهاي دهه 60. م و مسائل مطرح شده در جنبش‏هاي روشنفكري و سياسي اين دهه، رواج انديشه‏ هاي انتقادي ماركسيستي و نئوماركسيستي، به وجود آمدن زمينه‏هاي نظري گوناگون همچون ساختگرايي، نشانه‏ شناسي و مانند آن، ظهور ايده‏هاي پست‏ مدرن، طرح نظريات پسااستعماري، گسترش انديشه‏ ها و جنبش‏هاي فمينيستي، گسترش فعاليت رسانه‏ هاي ملّي و فراملّي و ظهور پديده فرهنگ توده و امپرياليسم فرهنگي، گسترش موج مهاجرت‏هاي داخلي و خارجي، و اعمال برخي سياست‏هاي فرهنگي در انگلستان، از جمله اين عوامل و زمينه‏ ها شمرده شده است.

همچنین در بيان اين زمينه‏ ها و سير تاريخي شكل‏ گيري «مطالعات فرهنگي» مي‏توان گفت: آسيب‏ پذيري نظريه كلاسيك ماركسيستي درباره ابعاد ذهنيت، فرهنگ و آگاهي، كه براي نخستين بار در رساله ماكس وبر درباره ظهور سرمايه‏داري مطرح شد، توليد آثاربرجسته لوكاچ  وگرامشي را پس از چرخش سده بيستم و انقلاب روسيه در پي داشت. لوكاچ، پيچيدگي آگاهي طبقه‏اي را به بحث كشيد و گرامشي، تحليل مفهوم قدرت رهبري (هژموني) را مطرح نمود، كه اين دو با هم زمينه را براي طرح مكاتب نظري مثل نظريه انتقادي (مكتب فرانكفورت)، ماركسيسم نو و ماركسيسم غربي، در سال‏هاي پس از جنگ جهاني دوم فراهم كردند. ريموند ويليامز منتقد فرهنگي انگليسي، اين سه ديدگاه را براي مطالعات تجربي برجسته خود درباره فرهنگ مردمي به كار گرفته است. سپس نويسنده همدوره او، اي. پي. تامپسون اهمیت فرهنگ را براي مطالعه ساختار اجتماعي و كنش انقلابي در بسياري از كارهايش روشن كرد. از دهه 1960 كه استوارت هال و گروهي ديگر در انگلستان مركز بررسي‏هاي فرهنگي معاصر بيرمنگام  را بر اساس تحليل‏هاي گرامشي، ويليامز و تامپسون با پيوندي سست تشكيل دادند تا زمينه مطالعات فرهنگي را پی‏ريزي كنند، بيش از هر چيز به ارتباط بين شكل‏هاي فرهنگي و جنبش‏هاي مقاومتي طبقه‏اي، نژادي، جنسي و سياسي توجه داشتند. در ايالات متحده نيز جيمز اسكات همين ردّپاي نقادانه را پيش گرفت و مفهوم «نسخه‏ هاي پنهاني» را براي تفسير گفتمان‏هاي گروه‏هاي مردم معمولي ارائه داد كه با ابزاري كه در اختيارشان قرار دارد، در مقابل سلطه مقاومت مي‏كنند. جريان گسترده ديگري كه با چشم‏انداز هال رابطه نزديك دارد، زمينه وسيع و نامحدودي است كه مي‏توان آن را مطالعات فرهنگي جهان سوم ناميد. اين جريان، همكاري قابل توجهي را برمي‏انگيزد كه طيف وسيعي از نويسندگان از قبيل فردريك جيمسون  يا مطالعات خاص، مطالعات استقلال‏ طلبانه، مباحث پسانوگرايي در آمريكاي لاتين و مانند آنها را شامل مي‏شود. در اروپاي قاره‏اي (اروپاي منهاي بريتانيا(، ميشل فوكو پيشگام طرح گسترده نظريه فراساخت‏گرايي مي‏شود. راه ديگر، (كه گاهي در تقابل خصمانه و آشكار با فراساخت‏گرايي است) رهيافت جامعه‏ شناسي فرهنگ است. اين زمينه علمي، كه از دهه 1980 در دانشگاه‏هاي آمريكا جاي استواري پيدا كرده است، ريشه در كارهاي پيشين چهره‏ هاي برجسته مردم‏ شناختي مانند گليفورد گيرتز  دارد.

 

نظریه گفتمان لکلائو و موف

از کسانی که مبنای اندیشه در امر اجتماعی را با نظریه معنا در هم امیختند،لکلائو وموف هستند. نظریه این دو یعنی تحلیل گفتمان درحوزه جامعه شناسی ره گشا وثمربخش است.زیرا معنا در بستر گفتمانی سوسور ونظریه اجتماعی این دو ارتباط تنگا تنگی بایکدیگر دارند.لکلائو معتقد است حوزه اجتماع به نحوی همان نظام نشانه شناختی است که در ان مبارزه بر سر تعریف نشانه ها وتلاش برای تثبیت معنا جاری وساری است.کار ویژه اصلی نظام نشانه شناسی اجتماعی بازتعریف جهان به شیوه خودش است.دراین جهان تعریف شده،سوژه ها وگروه های اجتماعی هویت می یابند.برای هویت یابی سوژه ها وگروه های اجتماعی ،این نظام نشانه شناسی اجتماعی،حوزه های اجتماعی را به قطب های متخاصم تبدیل مینماید. دراین بستر،نشانه ها درقالب دال ومدلول خودنمایی مینماید واجتماع عرصه مبارزه برای تعریف وتثبیت معنا میگردد.درنتیجه زندگی فردی واجتماعی انسانها درسیطره نظام های معنا بخش قرار میگیرد وآن نظام های معنابخش هستند که حقیقت ساز میگردند.یعنی به شیوه خاص خود  حقیقت را تعریف مینمایند، پس نسبی هستند ومطلق نمیباشند.احتمال دارد حقیقت در زیر سیطره نظام معناشناسانه روزی درمعرض تغییر قرار گیرد.درواقع این نظام معناشناسانه براین باور است که حقیقت ابدا ثبات ندارد وهمواره احتمال تغییر اآن میرود.

نظریه گفتمان لکلائو وموف بسط نظریه گفتمان فوکو در دوره دیرینه شناسی اما در چهارچوب پسا ساختار گرایی است. ازاین نظریه به این دلیل انتقاد شده است که نظریه گفتمان لکلائو وموف دیدگاهی بسیار انتزاعی اتخاذ کرده است واساسا نظریه ایی کلان اجتماعی به شمار میرود.ازاین رو تحلیل های گفتمانی مبتنی بر آن صرفا به تحلیل روابط میان مجموعه ایی از نشانه های نظام یافته میپردازد وباتحلیل های خرد زبانی همراه نیست.

 

نظريه هژموني گرامشي

نظريه هژموني گرامشي متفكر ماركسيت ايتاليايي بحث مهمي در مطالعات فرهنگي و ايدئولوژي به شمار مي رود.گرامشي در كارهاي خود هم زمان به 2كمبود در تفكر ماركس توجه كرد كه يكي بي اعتنايي به سياست و ديگري بي اعتنايي به فرهنگ است.در واقع كارل ماركس هرگز به ضرورت راهبرد سياسي در پيشبرد كمونيسم و همچنين درباره نقش دولت در تنظيم قواعد حيات اجتماعي و حفظ شرايط ضروري براي دوام سرمايه داري نينديشيد.چارچوب جبر گرايانه (دتر مينيستي)تفكر او براين ادعا بود كه انقلاب اجنتاب ناپذير است ،بايد منتظر بمانيم تا شرايط اقتصادي مورد نياز براي وقوع انقلاب فراهم آيد.

گرامشي در تحليل بقاء و استمرار سرمايه داري و عدم وقوع انقلاب هاي سوسياليستي موضعي ضد اكونوميستي اتخاذ كرد و بر نقش رو بناها بويژه ايدئولوژي و فرهنگ تاكيد داشت. به نظر گرامشي استمرار سرمايه داري نتيجه هژموني ايدئولوژيك است ،وهژموني فرايندي است كه در آن طبقه حاكم جامعه را به شيوه اي اخلاقي و فكري هدايت و كنترل مي كند.

در جامعه اي كه هژموني در آن برقرار است ميزان بالايي از اجماع و وفاق و ثبات اجتماعي وجود دارد وطبقات تحت سلطه از آرمان و ارزش هايي حمايت مي كنند كه مورد نظر طبقه مسلط است وآنها را ساختار قدرت يكپارچه جامعه پيوند مي زند.

سئوال محوري گرامشي اين بود چرا با فراهم بودن شرايط عيني براي انقلاب يعني يك اقتصاد سرمايه داري پيشرفته دچار بحران و يك پرولتارياي بزرگ هستيم ولي انقلابي رخ نمي دهد؟در پاسخ به اين سئوال مفهوم كليدي هژموني را مطرح مي كند .گرامشي استمرار نظام سرمايه داري را نتيجه ي مي داند .وي اعتقاد دارد كه هر تحولي نيازمند تدارك فرهنگي را براي درهم شكستن هژموني طبقه مسلط است .وي مدعي بود كه فعاليت هاي روشنفكران ارگانيك نقش محوري در ترويج باورهاي هژمونيك دارد.روشنفكران ارگانيك كساني نظير روزنامه نگاران  هستند كه كارشان ترجمه قضاياي پيچیده فلسفي و سياسي به زبان روزمره و ارشاد توده ها درنحوه ي رفتار است.گرامشي نشان ميدهد كه در هم شكستن هژموني ،يك پيش شرط اساسي براي به حركت در آوردن گرايش هاي نهفته سوسياليستي و توليد آگاهي انقلابي است .وظيفه و رسالت مهم ديگر تاسيس ائتلاف بين طبقات فرودست (دهقانان و كارگران صنعتي) وطبقات ديگر(روشنفكران و پرولتاريا)است.

از ديدگاه گرامشي هژموني ،زمينه ايدئولوژيك و فرهنگي حفظ سلطه طبقه متوسط برطبقات پايين تر از طريق كسب رضايت آنها به پذيرش ارزش هاي اخلاقي سياسي و فرهنگي مسلط به منظور دستيابي به اجماع و وفاق عمومي است.به بيان ديگر هژموني ،كنترل از طريق اجماع فرهنگي است در مقابل سلطه از طريق كنترل اجبار و زور است.گرامشي در مقابل مفهوم زور و خشونت از مفهوم رضايت سخن مي گويد.به نظر وي فارغ از نوع دولت فقدان «رضايت خود جوش»در جامعه مدني ،دولت را وادار ميكندتا به قوه قهريه متوسل شود .وي جوامع زورمدار را فاقد مكانيسم هاي لازم براي توليد اجماع و توافق بر سر چگونگي سازمان هاي جامعه مي داند .وي هژموني را به منزله «سازمان رضايت»در نظر مي گيرد ومعتقد است كه هژموني رضايت خود جوش توده هاي عظيم جمعيت از رهبري و نظارت از زندگي اجتماعي است كه گروههاي اصلي مسلط تحميل مي كنند.

فرهنگ توده اي حوزه برخورد و مراوده ميان نيروهاي مسلط و تحت سلطه در جامعه است.فرهنگ توده اي عرضه تعادل و سازش ميان نيروهاي حوزه سلطه و نيروهاي حوزه مقاومت است .به عبارت ديگر فرهنگ توده اي مظهر مبارزه و تلاش براي حفظ هژموني فرهنگي طبقه مسلط از يك سو و مقاومت طبقات تحت سلطه از سوي ديگراست.


بوردیو


پیر بوردیو متفکر واندیشمند علوم اجتماعی فرانسوی ست. یکی از مباحثی که وی بدان میپردازد"خشونت نمادین" است.خشونت نمادین در رویکرد بوردیو شباهت بسیاری با مفهوم" دستگا های ایدئولوژیک دولتی"  در نظریه آلتوسر دارد .بدین معنا که در هر دو، خشونت به شیوه ای ناملموس و غیر مستقیم  اعمال می گردد.

به گفته بوردیو خشونت نمادین به معنای تحمیل نظام های نمادها و معناها)یعنی فرهنگ) به گروه ها و طبقات است ،به نحوی که این نظام ها به صورت نظام هایی مشروع تجربه شوند. مشروعیت موجب ابهام و عدم شفافیت روابط قدرت می شود وبدین ترتیب تحمیل یاد شده با موفقیت انجام می گیرد.مادامی که مشروعیت فرهنگی پذیرفته می شود نیروی فرهنگی به روابط قدرت مذکور افزوده می گردد، و در بازتولید سیستماتیک آنها سهیم می شود. این [ بازتولید] از طریق فرایند تشخیص غلط حاصل می شود: فرایندی که طی آن روابط قدرت نه به شکلی که عینا هستند بلکه به شکلی ادراک می شود که آنها را در چشم بینندگان مشروع می گرداند .
در حقیقت بوردیو به نقش دولت در ایجاد "خشونت نمادین" به مثابه ابزاری برای اعمال سلطه بر عاملان تاکید می کند این شکل از خشونت،خشونتی است که عامل به شیوه ای ناآگاهانه به اعمال آن بر خود از جانب نظام حاکم کمک می کند به عبارت دیگر این خشونت غیر مستقیم است.
بوردیو برای نهادهای خانواده و آموزش و پرورش نیز در امر بازتولید نقش مهمی قائل است و در کتاب خود با عنوان "بازتولید" مدرسه را محل تکرار و بازتولید نابرابری ها معرفی می کند . آموزش و پرورش در بازتولید نظم اجتماعی از خشونت نمادین بهره می گیرد بدین معنا که به شیوه ای ناملموس و غیر مستقیم به مشروعیت بخشی نظم اجتماعی موجود می پردازد.خانواده در حفظ و تداوم نظم اجتماعی در بازتولید نقش مهمی بازی می کند. نه فقط بازتولیدزیست شناختی [تولید مثل] بلکه بازتولید اجتماعی یعنی در بازتولید ساختار فضای اجتماعی وروابط اجتماعی.
اما اختلاف شان در چگونگی بازتولید توسط هر یک از این  نهادها می باشد؛ آلتوسر ساختارگراست .در نتیجه رویکردی کلان و عینی را در تحلیل هایش اتخاذ می کند و نگاه وی به مفهوم بازتولید متاثراز رویکرد ساختارگرایانه اش می باشد .بدین معنا که  کنشگررا در برابر ساختارهای نظام سرمایه داری منفعل و مطیع تلقی می کند که منفعلانه و نه فعالانه در خدمت بازتولید آرمان ها و ایدئولوژی نظام حاکم قرار دارد و در حقیقت برای ایدئولوژی در بازتولید مهم ترین نقش را در نظر می گیرد واین به معنای نادیده گرفتن سوژه و عامل انسانی است . بوردیو نیز در تحلیل هایش بسیار از مفهوم بازتولید سخن می گوید، اما رویکرد او به مفهوم بازتولید تحت تاثیر توجهی است که به سطوح خرد و کلان  و تلفیق ساختار و عاملیت در تحلیل هایش می کند. بدین معنا که وی نیز به بازتولید نظام حاکم از طریق نهادهای خانواده و آموزش و پرورش اذعان دارد ،اما در فرایند بازتولید برای کنشگر یا عامل، حق انتخاب قائل است و او را سراسر منفعل قلمداد نمی کند و عامل را سوژه ای در نظر نمی گیرد که تحت سلطه ساختارها قرار دارد. بلکه عامل  را در برابر ساختارها فعال تلقی می کند.

 

ساز وکارهای ایدئولوژیک دولت:

 

آلتوسر یک مارکسیست ساختارگراست.نظریه وی درباره (تفکیک) ایدئولوژی وایدئولوژی ها از درک او از رابطه دولت وسوژه ها(میان حکومت وشهروندان) منتج  میشود.از نظر او، دولت نوعی از شکل بندی حکومتی است که به همراه سرمایه داری ظهور کرد.هر دولتی توسط شیوه تولید سرمایه داری تعیین شده، به منظور محافظت از منافع ان شکل گرفته است.

التوسر به دومکانیزم عمده تضمین کننده اطاعت مردم ازقوانین یک دولت اشاره میکند:1.دستگاه های سرکوب دولتی 2.دستگاه های ایدئولوژیک دولت؛ همین مسئله است که التوسر مورد تحقیق قرار میدهد. ازنگاه وی ایدئولوژی ها خاص، تاریخی ومتفاوتند، اما ایدئولوژی ساختار(ابدی) است.(وی مفهوم ایدئولوژی به عنوان ساختار رااز اندیشه رو بنایی مارکسیستی استنتاج،اما ساختار ایدئولوژی را با مفهوم ناخوداگاه فروید ولکان پیوند میدهد)

تزهای التوسر: 1.هیچ کرداری وجود ندارد مگر اینکه از طریق ایدئولوژی و دران باشد 2.هیچ ایدئولوژی وجود ندارد مگر اینکه توسط سوژه و برای سوژه ها .التوسر سه اصل مهم درباره فرایند تبدیل شدن به سوژه در ایدئولوژی ارائه میکند: 1.ما قبل از تولد(از پیش) سوژه بوده اییم 2.حقیقت و دروغ را تنها از طریق ان تشخیص میدهیم 3. ایدئولوژی افراد را به عنوان سوژه استیضاح میکند.

التوسر مفتون فروید وحتی بیشتر از او لکان است.همچنین به عنوان یک مارکسیسم برای علم به عنوان شکلی از دانش که بیرون از هرساختار ایدئولوژیکی ست رجحان قائل است.

گزارش مطالعات / هابرماس

یورگن هابرماس به عنوان چهره پیشرو نسل دوم نظریه‏ پردازان انتقادى، در جستجوى مستمر براى توسعه جامعه‏ شناسى جامعه مدرن است که از بدبینى ناامیدکننده آدورنو و هورکهایمر و اساس غایت‏شناسانه نظریه مکتب فرانکفورت اجتناب می‏کند.به منظور بازنگرى ریشه‏اى در مارکسیسم در جهت‏ حصول برداشتى کامل از فرهنگ استدلال می‏کند که به جاى تز فرهنگ مسلط، فرهنگ باید برحسب کنش ارتباطى تئوریزه شود.به نظر هابرماس عناصر اساسى ماتریالیسم تاریخى - به ویژه الگوى روبنا - زیربنا - باید با طرح این ایده که انسان عاملى ابزارساز (toolmaking) و سخنگو (speaking) است گسترش یابد.نظریه کنش ارتباطى تاکید را از تولید اقتصادى به کنش متقابل اجتماعى مبتنى بر میانجیگرى زبان تغییر داده است.به این ترتیب فرآیند بازتولید اجتماعى را برجسته می‏سازد.او گرایش برخى از مارکسیستها را در «تقلیل‏» جامعه به بعد واحد کار اجتماعى جمعى (الگوى تولیدگرا (productivisit) ى مارکس) مورد انتقاد قرار می‏دهد، نظریه‏ اى که در آن زبان بازتاب صرف تعریف می‏شود تا ساختى مستقل که عمیقا در توسعه فرهنگى و اجتماعى درگیر است 

دیدگاه هابرماس عکس نظریه فرهنگ توده‏ اى است: همزیستى کنشهاى ارتباطى متفاوت درون زیست‏ جهان که از امکان گفتگوى آزاد و باز میان عاملان فعال نه منفعل، خبر می‏دهد.مسلما در برداشت تنگ‏نظرانه مکتب فرانکفورت از ساختار متمرکز و به شدت سازمان‏یافته، فرهنگ حول یکنواختى محصولات و سایر منافع شکل می‏گیرد.صنعت فرهنگ به مثابه وجودى کاملا مسلط که تمامى شیوه ‏هاى بدیل ارتباط را در خود تحلیل برده است، به عنوان امرى انتزاعى و غیرتاریخى رد می‏شود.هابرماس متذکر می‏شود که ممکن است در گستره زیست‏جهان جنبشهاى اجتماعى و فرهنگى جدیدى که داراى ارزشهایى هستند بس متفاوت از ارزشهاى ضرورتهاى نظام رسمى مسلط مرتبط با تولید اقتصادى، قدرت و پول، ظهور یابند

نظریه هابرماس درباره فرهنگ به میزان زیادى مرهون نظریه انتقادى مکتب فرانکفورت و نظریه سیستمهاى پارسونز است.این دو نظریه بر هدف (telos) فرهنگ، عناصر عام و متعالى آن تاکید دارند.هابرماس بین تاکید مارکس بر کار اجتماعى به عنوان اساس جامعه و الگوى خویش از ارتباط تفاوت مى‏گذارد، الگویى که در آن زبان اساس توسعه فرهنگى و اجتماعى است.پذیرش الگوى ارتباط به جاى الگوى تولیدگرا از جامعه موجب تفکیک این سه پدیده میشود: شکل‏ گیرى زبان، تنوع گسترده کاربردهاى آن در گفتار واقعى، نهادهایى که کاربرد و بسط زبان را گسترش میدهند.تاکید هابرماس بر ارتباط، اهمیت گفتار روزمره و زنده را و کلى‏ ساز (universalising) پایین آورده است.ارتباط به شیوه‏ هاى گوناگون و در سطوح مختلف جامعه با کاربرد زبان صورت میگیرد; فرآیندى که با کار پیوند نزدیکى دارد.زبان با کار هستى مییابد و در موقعیت هایى تولید میشود که افراد را قادر میسازد تا خود را در جهان اجتماعى قرار دهند و مناسبات خود را با دیگران ایجاد کنندَ.

 

سرمایه:"خصلت فتیشی کالا وراز ان

سرمایه:"خصلت فتیشی کالا وراز ان

فتیش fetiche عبارت از شئی که مردم عهود اولیه وقبایل عقب افتاده کنونی,مقدس میشمارند ومانند بت ستایش کرده وان را به مثابه اجداد قبیله خود میپرستند.مارکس بیان میکند خصلت معمایی محصول کارکه به محض شکل "کالا "یافتن بروزمیکند منشاش در خود همین شکل است شکل کالا ورابطه ارزشی محصولات کار به هیچ وجه دخلی به ماهیت فیزیکی انها وارتباطات شئیی وخارجی که ازان ناشی میگردد,ندارد.تنها رابطه اجتماعی مشخص خود انسانهاست که دراین مورد به شکل وهم امیز رابطه بین اشیا جلوه میکند.درجهان کالا نیز حاصل دست رنج انسان چنین جلوه میکند واین همان چیزی است که مارکس ان را "فنیشیسم "نامیده است,صفتی که جزء لاینفک تولید کالایی میگردد.این فتیشیسم جهان کالا ازخاصیت اجتماعی مخصوص کارناشی میگردد که خودمولد کالاست.نکته دیگری که مارکس از نگاه اقتصادانان بدان اشاره میکند اینکه:"ارزش مبادله خاصیت شئی است وبه این معنی مستلزم مبادله, ولی ثروت(ارزش مصرف)ازخصوصیات وصفات انسانی است .اشیا مستقل از خواص مادی خود دارای ارزش مصرف اند ولی ارزش از شئیت انها سرچشمه میگیرد.ارزش مصرف اشیا بدون مبادله برای انسان میسر میگردد ودر اثر یک رابطه مستقیم بین شئی وانسان صورت میگیرد",درحالیکه مارکس معتقد است "ارزش جزءدرمبادله یعنی جزءدر یک پرسه ی اجتماعی صورت پذیر نیست."