يورگن هابرماس در تحلیل خود به کنش ارتباطی یعنی کنش انسان با انسان پرداخته است ، وی بر ارتباط تاکید دارد ، ارتباطی تحریف نشده و بدون اجبار ؛او متأثر از دو منبع اصلي است: يكي تفكر انتقادي ماركس كه از طريق آدورنو و هوركهايمر به ارث ميبرد و دوم تفكر ايده آليستي هگل و كانت كه از طريق وبر، هوسرل و شوتز دنبال ميكند.

وی که رساله دكترایش در باره استحاله ساختاری عرصه عمومی است ، تصویری واحد و یك پارچه ای از عرصه عمومی تصویر می كند ؛ يكي از نقد هاي هابرماس به بحث صنعت فرهنگ اين است كه  دولت را در دخالت در حوزه عمومي  قدرتمند مي بيند. او معتقد است به جای تز فرهنگ مسلط، فرهنگ باید بر حسب کنش ارتباطی تئوریزه شود ، در کل از انتقادات پیروان مكتب فرانكفورت، واكنش به كنترل اجتماعي دولت بر رسانه‏هاي جمعي و فرهنگ عامه، انبوه‏سازي، يكسان و استانداردسازي مصنوعات فرهنگي، تجاري شدن محصولات فرهنگي و شكل‏گيري فرهنگ توده‏اي نوين و صنعت فرهنگ است که ظهور تدريجي امپرياليسم فرهنگي را منجر می گردد ؛ به نظر آنها سرمايه داري مدرن موجب استقرار سلطة تكنولوژي شده و اين سلطه هر نوع امكان رهايي و دگرگوني را از ميان برداشته است و انسان را در بند نموده .

در این دیدگاه نظام حاکم به کمک ابزارهایی مانند رسانه،موسیقی،ورزش ودیگر سرگرمي هاي منحط و توده گير سعی دارند مردم را به توده هایی منفعل در برابر سیاست های حاکم تبدیل کند به گونه ای که امکان هر گونه تفکر انتقادی در جامعه سلب شود.

در واقع مهم‌ترین ضعف نظریات مکتب فرانکفورت پیرامون فرهنگ انبوه و خواندن آن به عنوان صنعت فرهنگ به تمسخر، یکدست سیاه و منفی دیدن این فرهنگ است با نگاهی سرشار از ناامیدی و بدبینانه به فرهنگ انبوه و عامه‌پسند.