حوزه «مطالعات فرهنگي» نيز همچون ساير دستاوردهاي مهم فرهنگي ـ اجتماعي، محصول شرايط فكري، اجتماعي، فرهنگي، سياسي، نيازهاو خلأهايي بوده است كه در شكل‏ گيري، تطوّر، رشد و بالندگي، گسترش و نفوذ آن كاملاً تأثير داشته است. صنعتي شدن و رشد طبقه متوسط، واكنش به شورشهاي دهه 60. م و مسائل مطرح شده در جنبش‏هاي روشنفكري و سياسي اين دهه، رواج انديشه‏ هاي انتقادي ماركسيستي و نئوماركسيستي، به وجود آمدن زمينه‏هاي نظري گوناگون همچون ساختگرايي، نشانه‏ شناسي و مانند آن، ظهور ايده‏هاي پست‏ مدرن، طرح نظريات پسااستعماري، گسترش انديشه‏ ها و جنبش‏هاي فمينيستي، گسترش فعاليت رسانه‏ هاي ملّي و فراملّي و ظهور پديده فرهنگ توده و امپرياليسم فرهنگي، گسترش موج مهاجرت‏هاي داخلي و خارجي، و اعمال برخي سياست‏هاي فرهنگي در انگلستان، از جمله اين عوامل و زمينه‏ ها شمرده شده است.

همچنین در بيان اين زمينه‏ ها و سير تاريخي شكل‏ گيري «مطالعات فرهنگي» مي‏توان گفت: آسيب‏ پذيري نظريه كلاسيك ماركسيستي درباره ابعاد ذهنيت، فرهنگ و آگاهي، كه براي نخستين بار در رساله ماكس وبر درباره ظهور سرمايه‏داري مطرح شد، توليد آثاربرجسته لوكاچ  وگرامشي را پس از چرخش سده بيستم و انقلاب روسيه در پي داشت. لوكاچ، پيچيدگي آگاهي طبقه‏اي را به بحث كشيد و گرامشي، تحليل مفهوم قدرت رهبري (هژموني) را مطرح نمود، كه اين دو با هم زمينه را براي طرح مكاتب نظري مثل نظريه انتقادي (مكتب فرانكفورت)، ماركسيسم نو و ماركسيسم غربي، در سال‏هاي پس از جنگ جهاني دوم فراهم كردند. ريموند ويليامز منتقد فرهنگي انگليسي، اين سه ديدگاه را براي مطالعات تجربي برجسته خود درباره فرهنگ مردمي به كار گرفته است. سپس نويسنده همدوره او، اي. پي. تامپسون اهمیت فرهنگ را براي مطالعه ساختار اجتماعي و كنش انقلابي در بسياري از كارهايش روشن كرد. از دهه 1960 كه استوارت هال و گروهي ديگر در انگلستان مركز بررسي‏هاي فرهنگي معاصر بيرمنگام  را بر اساس تحليل‏هاي گرامشي، ويليامز و تامپسون با پيوندي سست تشكيل دادند تا زمينه مطالعات فرهنگي را پی‏ريزي كنند، بيش از هر چيز به ارتباط بين شكل‏هاي فرهنگي و جنبش‏هاي مقاومتي طبقه‏اي، نژادي، جنسي و سياسي توجه داشتند. در ايالات متحده نيز جيمز اسكات همين ردّپاي نقادانه را پيش گرفت و مفهوم «نسخه‏ هاي پنهاني» را براي تفسير گفتمان‏هاي گروه‏هاي مردم معمولي ارائه داد كه با ابزاري كه در اختيارشان قرار دارد، در مقابل سلطه مقاومت مي‏كنند. جريان گسترده ديگري كه با چشم‏انداز هال رابطه نزديك دارد، زمينه وسيع و نامحدودي است كه مي‏توان آن را مطالعات فرهنگي جهان سوم ناميد. اين جريان، همكاري قابل توجهي را برمي‏انگيزد كه طيف وسيعي از نويسندگان از قبيل فردريك جيمسون  يا مطالعات خاص، مطالعات استقلال‏ طلبانه، مباحث پسانوگرايي در آمريكاي لاتين و مانند آنها را شامل مي‏شود. در اروپاي قاره‏اي (اروپاي منهاي بريتانيا(، ميشل فوكو پيشگام طرح گسترده نظريه فراساخت‏گرايي مي‏شود. راه ديگر، (كه گاهي در تقابل خصمانه و آشكار با فراساخت‏گرايي است) رهيافت جامعه‏ شناسي فرهنگ است. اين زمينه علمي، كه از دهه 1980 در دانشگاه‏هاي آمريكا جاي استواري پيدا كرده است، ريشه در كارهاي پيشين چهره‏ هاي برجسته مردم‏ شناختي مانند گليفورد گيرتز  دارد.